دارم پوست میاندازم. ۳۶ ساله شدهام و تازه یادم افتاده میتوانستم جور دیگری زندگی کنم. خودت را یادت هست؟ یادت هست وقتی نوشته بودی فرضیهی آدم شدن نجمه در دست بررسی ست. وقتی فکر میکردی راههای باطلت را رفتهای و در باد خانه کردهای. یادت هست که پهلو گرفته بودی در ساحلی امن؟! چه میشد اگر میدانستی در هر ساحل امنی، که در آن خبری از کوسه و عروس دریایی و ازدحام جمعیت نیست. ممکن است رویا ببینی. رویایی که هزار برابر خطرناکتر از هر موجود خشمگین و سمی ست.حالا آدم نشده، پریان را دیدهام. پریان را دوشادوش هم که پایکوبی میکنند و آواز میخوانند و سحر صدایشان گوشهایم را پر کردهاند و طنازی جنونشان بیقرارم کرده. قصهی پریان را توی کتابهای تاریخ هنر خوانده بودم. ناآشنا نبودم. میدانستم در هر ثباتی، نشانههایی ست از طوفانی در راه که از خود بیخودت میکند و ستونت رو سست میکند. پوست تنت را به خارش میاندازد و جانِ پنهان زیر موهایت را آشفته میکند. میدانستم امل منتظرش نبودم.فکر میکردم تمام سهم من ۳ روز. ۴ روز زندگی دیگرگون باشد شاید.اما حالا غرق شدهام. به هوای پریان به آب زدهام. و بدون اینکه پوست تنشان را لمس کنم هنگامهی آبتنی، فرو رفتهام. چه اسرارآمیز است جهانی که هر لحظه نیمی از خودش را نشان میدهد و در این ظهور نوعی از تو را بیرون میکشد که در لایههای میلیون سالهی ژنیت در چرتی بلند به سر میبردهاند. تسلایت. قدرتت. انتقامت. جسارتت.هیچ التیامی نیست. دارم پوست میاندازم و بیاندازه دردناک است. جانور شدهام. درندهخو. وحشی. اما ترسیده. اما بیپناه. مجبورم مثل ماری زیر سنگی بخزم با نیشهایی بیرون آمده برای ایجاد ترس. چون این تنها سرمایهام است. مجبورم دورهی جانوری خودم را
برچسب:
نویسنده: روژان کوشکی
تاريخ: دوشنبه
10 مهر
1402 ساعت: 19:15